این روز ها 4

ایشون مثل صد سال پیش تدریس میکردند. به نظرم خودشون هم تسلط کافی روی بحث نداشتن. خلاصه با هزار بد بختی ذهنم رو جمع کردم تا توی کلاس یاد بگیرم.

بعدش استرس داشتم که فرز هام رو به بخش ندادم تا اتوکلاو کنن و الان که مریض میاد چیکار کنم. آخر کلاس از مهدی پرسیدم که تو دادی؟ گفت نه و امروز demo داریم، از جلسه بعد باید بدیم اتوکلاو. خیالم راحت شد.

رفتم توی بخش ترمیمی. حدود بیست نفر بودیم ،که توی کاغذ ما را به چهارتا گروه تقسیم کرده بودند .که چهار تا استاد بیاد و برای هر گروهی demo بده. میلاد گفت گروه قبلی رو بر عکس لیست،به جای چارتاتوی یک گروه demo دادن،!

و ما رو یک وقت این جوری نکنن. منم که به خیال خودم، خوش بینم، گفتم نه. ما رو این جوری نمی کنن. خلاصه پیش بینی میلاد خیلی هم بی ربط نبود و اول پنج تایی رفتیم کنار یک یونیت. بعد که استاد اومد چند نفر دیگه هم اومدن. دیگه من نمی تونسم ببینم.

استاد پرسید شما فلان چیز رو فهمیدی ؟ منم گفتم اصلا نمی بینم. استاد گفت به اونا که تازه اومده بودن گفت: چرا شما اومدین این جا ؟ اون چندتا گفتن که استاد ما گفته که امروز مریض نیست.  وتوی بقیه گروه ها پخش بشین . حالا  اصفهان دو سه میلیون جمعیت داره با کلی مریض توی این جمعیت! چه جوری این اساتید عرضه نداشتن چهار تا دونه مریض برای demo فراهم کنن، از مسخره ترین توجیه ها برای سر هم کردن و پیچوندن تدریسه!

خلاصه اش ما دو ساعت روی پا ،با کلی خم شدن و کمر و گردن درد  ایستادیم و چیز خاصی هم یاد نگرفتیم.

بعدش شد ساعت یازده. رفتم لابراتوآر تا دندان های کشیده شده ی ملت! را روی گچ و خاک اره مانت کنم. چون فردا یعنی یکشنبه اندو دارم.

ساعت دوازده و نیم شد و نرسیده بودم برم ناهار بخورم. رفتم سر کلاس جراحی نظری با تدریس آقای دکتر فلانی. حسابی خوابم میومد ، چون شبش دیر خوابیده بودم.

رفتم ردیف سوم صندلی ها و به عنوان جلوترین پسر بودم. همه ی چراغ ها را خاموش کرده بودند تا پروژکتور بهتر نشون بده. هی چشمام سنگین می شد. ولی چون حس کردم کلاسشون میتونه مفید باشه و نیزبه علت فشار حضور و غیاب (که اصلا نکرد) ، در کلاس حاضر شده بودم. و جلو هم نشسته بودم چون میخواستم یاد بگیرم.

دکتر یک نفر پشت سرم رو محترمانه از کلاس انداخت بیرون. دقایقی بعد به یک نفر دیگر تذکری جدی داد. زمان می گذشت. باز هم تدریس پاورپوینتی دکتر بسیار برایم خسته کننده بود. خیلی هم برای خودش کلاس می گذاشت. خلاصه من کمی خوابم برد! که ناگهان با این صحبت که "قربان میشه از شما درخواست کنم بیرون کلاس حضور داشته باشین؟" ، هاج و واج از خواب سبکم پریدم و گفتم بله حتما. شما فرض کن یکی رو این جوری از خواب بیدار کنی!

جلوی یه هشتاد نفر (بیست نفر هم غایب بودن!) این جوری من رو بیدار کرد و من هم که کمی شوکه شده بودم، کیف و روپوشم را در کلاس جاگذاشتم و اومدم برم بیرون. صدای استاد در حالی که داشتم کلاس را ترک می کردم و هنوز منگ و گیج بودم به گوشم می رسید که شما رو نگاه می کنم و هی حواسم پرت میشه و ... که دیگه بیرون اومده بودم.

بیرون که رسیدم توی دلم گفتم چرا چیز هام رو جا گذاشتم؟! خلاصه همون جا به ذهنم رسید که برم یه آبی به صورتم بزنم و دوباره برم کلاس. رفتم یه آبی به سرم زدم و برگشتم و وسط های کلاس نشستم. باز کمی دلهره داشتم که حالا دوباره یه چیزی بهم نگه! کم و بیش به من نگاه می کردند. شاید هم من حساس شده بودم.

خلاصه کلاس مزخرفش (از دید من) تمام شد.

رفیق شفیقم هم در کلاس نبود و کلا امروز منو را تحویل نمی گرفت . یک و نیم رفتم ناهار بخورم. خورش سبزی بود. چراغ بنزین ماشین دیروز روشن شده بود و الان یک و چهل و پنج دقیقه بود که ناهارم تمام شده و گفتم برم و یک ربعه ، پمپ بنزین هزار جریب ، بنزین میزنم و برای ساعت دو که آزمایشگاه سلولی در ساختمان علوم یک دارم ، خودم رو میرسونم.

پمپ بنزین شلوغ بود و من اشتباهی وارد سمتی شدم که یکی از دو پمپش خراب بود. استرس داشتم که حالا دیر میشه و چرا اومدم این طرف؟. خلاصه نوبت ماشین جلویی من که شد. گفت سیستم رو قطع کردن و جلویی ام نتونست بنزین بزنه. هیچ کاری نمی تونستم بکنم و گیر افتاده بودم. بعدش وصل شد و ساعت دو و ده دقیقه رفتم به سمت دانشکده علوم یک.

کمی استرس داشتم که دیر شده ولی یکم برام عادی بود. در آزمایشگاره رو که باز کردم، دیدم همه پشت میکروسکوپ و در حال تردد اند. کمی تعجب کردم. آخه همیشه یه بیست دقیقه اول کلاس، استاد توضیح می گفت.  رفتم و استاد رو دیدم وعذر خواهی کردم که دیر رسیدم.

آزمایش دوم فرا رسید و استاد گفت لنست گذاشتیم و هرکس باید از خودش چند قطره خون بگیره و بعد نوترال رد بهش اضافه کنه و با میکروسکوپ ببینه. منم اصلا اون روز به طور معمولش داشتم از بی حالی از حال میرفتم. و نمونه اش کلاس جراحی نظری بود که یه تیکه خوابم برد و شد آنچه شد. یه جوری تا گفت لنست برق از سرم گذشت. 

یعنی فقط همین کافی بود تا کلکسیون امروز تکمیل شه. گفتم استاد من یه بار توی دوره المپیاد به خودم لنست زدم و فشارم افتاد و بردن نماز خونه و بیخیال.

استاد هم تعجب کرد و گفت آقای دکتر! شما دندونپزشکی. منم خنده ام گرفته.  گفتم خوب به بقیه میتونم بزنم ولی به خودم نه!!!

در هرحال یه جوری موضوع خون گرفتن از خودم رو پیچوندم. بعد استاد گفت ببین خواب از سرت هم پرید!

منم دیگه داشتم از حال میرفتم. قبل از همه آزمایشم رو انجام دادم و محل رو به سمت خونه ترک کردم.

/ 3 نظر / 33 بازدید
سونا

واقعا محشرین...این همع دغدغه تو یه روز خیلی هارو از پا در میاره...شما باید به خودتون افتخار کنین.سالم و شاد باشید

مسعود ح

سلام،منم دندونپزشکی میخونم،وبلاگتون خیلی جالبه...حرفاتون از دل برآید(!)برای همین بر دل نشیند...[چشمک] ببخشید برای بافت وجنین شناسی چیکار کنم و چی بخونم؟استاد واسه بافت سلیمانی راد و واسه جنین لانگمن رو به عنوان رفرنس معرفی کرده،ولی اینا که خیلی حجم دارن،تازه استاد نصف مطالبو نگفته...البته حقم داره،وقت کمه...حالا من چیکار کنم؟][سوال][گریه] راستی ترم یکم[نیشخند]

يعنى روانى روزاتونم