فردا که دوشنبه است مانند سایر روز هایمست . البته بعضی روزها بیشتر کلاس دارم . اما فردا صبح زود بیدار می شوم و برای شروع کردن نزدیک 12 ساعت دویدن! خودم را آماده می کنم. و البته ناراحت از اینکه چرا زودتر بیدار نشده ام.(هر روز صبح این اتفاق میوفتد!)

تا میجنبم! میشود حدود 6:55 صبح


 و باز هم نمیرسم صبحانه بخورم. و مادر مهربانم لقمه ای آماده میکند و در کیفم میگذارد.سوار ماشین میشوم و یاد گفته ی برادرم میوفتم که "مجید در رانندگی عجله نکن و ماشین های ایران ایمنی ندارند و ..." . و الان کمی آهسته تر می روم ، حدود 7:15 از جلوی نگهبان در دانشگاه که این روز ها بسیار خمار است که نمیتواند به من گیر بدهد، میگذرم، که ماشین برچسب دارد!

در پارگینگ دانشکده جایی که بتوانم راحت با ماشین از دانشکده خارج بشوم ، ماشین رو قفل میکنم که این روز ها دزدی خیلی زیاد شده.

تند تند وارد دانشکده میشوم و این روزها به آمفی تئاتر میروم که کلاس خیلی شلوغ شده است و در کلاس های معمولی جایمان نمی شود. ساعت7:29 است.

8:30 کلاس اول تمام میشود و 8:40 پاتولوژی عملی شروع میشود. کمی کش می آیم و روپوشم را از کمد برمیدارم. کمی با علی خوش وبش میکنم و استاد می آید. با میکروسکوپ های آلمانی بازی می کنم و استاد ها را کمی با سوال پرسیدن اذیت میکنم تا ساعت 10:15میشود.

ای وای! آزمایشگاه ژنتیک من ساعت 10 در دانشکده ی علوم که اونور دنیای دانشگاه است ،شروع شده. سریع روپوشم رو در میارم و روی دستم می اندازم و سوار ماشین که یه جای مناسب برای فرار از دانشکده گذاشته بودم، میشوم.

باز یاد حرف برادم می افتم که "مجید در رانندگی عجله نکن و ماشین های ایران ایمنی ندارند و ..." 

دوباره ماشین رو پارک میکنم و ماشین رو قفل میکنم که این روز ها دزدی خیلی زیاد شده!.

در راه که دارم تند تند قدم میزنم روپوشم رو میپوشم و وارد آزمایشگاه میشوم. استاد مرا میبیند و ممکن است صندلی ای پیدا کنم و ممکن است که پیدا نکنم!

از مگس دروزوفیلا میگوید و از بال و هالتر مگس و از رنگ چشمانش و نحوه تشخیص نر و ماده ی آن ها.  کمی بعد تر زیر لوپ دروزوفیلا را می بینم و ذوق میکنم از چشمان فوق العاده اش و استاد رو صدا میزنم و دوباره سوال میپرسم.ساعت 11:45 است.

وارد سلف میشوم و در جیب کیف دنبال کارت ژتون میگردم. بله پیدا شد. غذا را میخورم! و یه سری کار مهم دیگه انجام میدم.

ساعت حدود 12:17 است که پیاده به سمت ماشین میروم و سوار میشوم و به سمت دانشکده  میروم ولی این بار به یاد حرف برادرم که  "مجید در رانندگی عجله نکن و ماشین های ایران ایمنی ندارند و ..." نمی افتم. چون کمی خسته شده ام و حال عجله کردن ندارم.

ساعت 12:20 است و وارد پارکینگ دانشکده میشوم و ماشین را پارک میکنم و ماشین رو قفل میکنم که این روز ها دزدی خیلی زیاد شده!!.

12:30 کلاس تجهیزات دندانپزشکی شروع میشود. دوباره دخترها ردیف جلوی ما نشسته اند و تا توانسته اند موهای سرشان را بیرون ریخته اند و هی جلوی چشم ما مانور میروند و کمی دمغ میشم. آخه چرا به نیمه کلاس که بقیه دختر ها نشسته اند نمیروند و حتما باید ردیف جلوی سمت پسرها را هم اشغال کنند؟بگذریم..

در این کلاس دکتر حکمتیان خیلی خوش اخلاق است و با شوخی ها و عکس هایش خستگی ام کم رنگ میشود. کلاس خیلی شلوغ است و بیخ تا بیخ نشسته اند. کنار علی نشسته ام و کمی سر به سر هم میگذاریم . جوری که دکتر نبیند حرف میزنیم!

ساعت 1:30 است . به لابراتور میروم که فردا باید کار عملی ام که قسمتی از پروتز است را تحویل استاد بدهم.

آقای هادی گیر میدهد که دکتر! فلان جا بنشین یا روی کاغذ کار کن و یا... . میشود ساعت 3.

باز سوار ماشین میشوم و باز به یاد گفته ی برادم می افتم یا نمی افتم؟! که "مجید در رانندگی عجله نکن و ماشین های ایران ایمنی ندارند و ..." . به آن سمت دنیای دانشگاه میروم. ماشین رو پارک میکنم و ماشین رو قفل میکنم که این روز ها دزدی خیلی زیاد شده!!!.

استاد جوادی می آید و آماده ی امتحان ژنتیک1 میشوم که استاد می خواهد امتحان بگیرد. ساعت 4 عصر است و رگه های خستگی در چشم هایم پیداست. میتوانم بروم استخر دانشگاه که اگر ورزش نکنم با این همه کار بیش از پنج سال دیگر عمر نمیکنم. ساعت حدود 6 است و هوا تاریک است. گوشی ام رو میبینم که مادرم تماس گرفته. با او تماس میگیرم و میگم نیم ساعت دیگر خانه ام.

سوار ماشین میشوم و  به یاد گفته ی برادم می افتم یا نمی افتم؟! که "مجید در رانندگی عجله نکن و ماشین های ایران ایمنی ندارند و ..."