باشگاه یه آشپزی داشت که اسمش آقا میکاییل بود. مرد باحالی بود. دیگه همه ی غذا ی ما را ایشون زحمت میکشید. گاهی یه چیزایی می پخت که با این که ما بچه ها از سراسر ایران بودیم همچین غذایی نه شنیده بودیم و نه خورده بودیم!!!

یعنی قارچ و ... اصن یه وضی!!!

می گفتن به رسم خوابگاهی بودن به غذا ها یه چیزایی مثل کافور می زدن تا ....نیشخند.البته مسئولین تکذیب میکردن(مث همیشه). ولی یه چیزایی بود تو این غذا ها.بگذریم

اگه هم یه وخ یه چیزی به آقا میکاییل میگفتی دیگه جونت پا خودت بود

ولی غذاهای خوبی هم داشتیم! مثلا بعضی وقت ها ماکارونی می پخت که جالب بود.  زمان شام دادن هم بعضی وقت ها نزدیک غروب میشد! ولی همه ی این ها خاطره میشد!