یادش بخیر...

وقتی رفتیم خوابگاه باشگاه دانش پژوهان که برای پسرها اردوگاه نابینایان! واقع در صادقیه تهران بود خیلی برامون اتفاق جالبی بود. اولین باری بود که قرار بود زندگی خوابگاهی را تجربه کنیم و  پنجاه شصت روز از خوانواده دور باشیم. 

جو اونجا خیلی خیلی عالی بود. آخه همه ی بچه ها برترین های هر رشته ای توی ایران بودند و اغلب کسایی بودند که روز ها و شب ها با علاقه درس خونده بودند و فکر کرده بودند ومسئله حل کرده بودند.  همه ی رشته ها یعنی ریاضی و فیزیک وشیمی و زیست و ادبیات  و نجوم توی همون ساختمان بودیم.

اتاق هامون 6-8 نفری بود. اغلب همه راحت با هم آشنا میشدیم و راحت دوست می شدیم. شب ها و روزهایی داشتیم... . من شخصا خیلی توی زندگیم موثر بود . رفتارهام با بقیه قبل دوره و بعد دوره فرق می کرد . نگرش آدم به بقیه و روابط اجتماعی آدم توی خوابگاه رشد می کرد و من خودم خیلی از بعضی رفتارهام بعد دوره پشیمون شدم و این نشونه ی تغییر در من بود.


دوست های عزیز هم اتاقی من مجتبی شکریان ( طلای کشوری و طلای جهانی ریاضی) علی وفایی ( طلای زیست کشوری و نقره ی جهانی زیست) و مهدی سلیمانی فر ( طلای کشوری نجوم و برنز  جهانی نجوم ) و برنا تدین ( طلای کشوری فیزیک) و ابوذر کمایی ( نقره ی کشوری ریاضی) و دو نفر دیگه بودند. که الان امیدوارم منو به خاطر اذیت هایی که کردمشون ! ببخشند.خیال باطل

  توی خوابگاه آدم با انواع مدل های زندگی کردن آشنا میشه. مثلا صبح که آماده میشدیم بریم باشگاه یه سری از بچه ها مجموعه اعمالی! رو انجام میدادن که بیشترش رو به روی آینه های دستشویی خوابگاه بود اعم از اتوی مو که من تا اون وقت ندیده بودم و ... . ولی منخیلی ساده لباس می پوشیدم و الان که عکس های اون وقتم رو میبینم خیلی برام جالبه. الان که خیلی اون جوری نیستم.

بعدش اتوبوس ها دم در آماده بودن که سوار شیم و مارا به محل باشگاه که اون موقع واقع در سردارجنگل بود ببرن. ما از ساعت 7 که میرفتیم باشگاه تا حدود ساعت 4 یا پنج باشگاه بودیم . متاسفانه کلاس ها خیلی بازده نداشت و به نظر من بد جوری وقتمون رو تلف کردن. مدیریتش واقعا ضعیف بود. نعش ما ! حدود ساعت شش عصر به خوابگاه منتقل می شد. کلا آدم اونجا خیلی خوابش میاد! تقزیبا همه خیلی می خوابیدم. یکی از بچه های تبریز (آرین)میگفت :" من یا خوابم یا دلم میخواد بخوابم" . 

اغلب بچه ها گروهی(با حاج خانوما!) بیرون می رفتند ولی من هیچ وقت نرفتم! سرم توی درس بود! البته مسئولین باشگاه گفته بودند که حق ندارین برین ولی چون این حرف حرف نسنجیده ای بود کسی خیلی گوش نمی کرد.

 بچه های زیست که حدود چهل نفر بودیم خیلی با هم صمیمی بودیم. البته کم و بیش مسائلی! پبش میومد که محور اون دعوای عده ای از بچه ها بر سر دخترها!! بود. بگذریم همیشه پای یک زن در میان است! البته این ها قابل چشم پوشی بود...