یادم میاد وقتی وارد باشگاه شدم  با اون چیزی که فکر میکردم واقعا فرق میکرد. مخصوصا استادهاش. به جای این که استادهامون آدمای ماهر توی اون درس باشن ،اغلب دانشجو ی پزشکی بودند که قبلا تو باشگاه بودند. از طلای جهانی استاد داشتیم تا برنز کشوری. 

بدی این مدل استاد ها این بود که ،به خاطر رشته شون فرصت نداشتند که حتی اون مطلبی قرار بود درس بدن رو خوب بخونن.یادمه استاد گیاهی یه دفتر داشت و از روی اون میخوند تا ما بنویسم!نکته جالبش این بود که بعضی مطالبش غلط بود! وقتی بچه ها میگفتن کتاب رست و باربور و غیره مخالف این گفته ، میگفت: من نمیدونم شما هرچی من میگمو بنویسین و تو امتحان جواب بدین! یعنی له له!

اشکال دیگه تو تصحیح امتحان ها بود که چون وقت نداشتن!(به دلیل درس های رشته خودشون پزشکی) امتحان ها که  تشریحی بود، مدل صفر و یکی(یا نمره کامل یا صفر) صحیح شد .در صورتی که در المپیاد مهم نوع فکر کردنه .نه الزاما یه جواب مشخص. خیلی سوال ها یک جواب ندارن یا اصلا جواب مشخصی ندارن .و باید مدل فکر کردن سنجیده بشده ،نه یه جواب خاص.ولی متاسفانه استادها وقت نداشتن و این جوری در حق خیلی ها ظلم! شد.

بدی دیگر این بود که این استادها چون خیلی جوان بودند،خیلی مطمئمن نبودند . بعضی هاشون دوست برادر یا خواهر برخی بچه های شرکت کننده بودند. خیلی از بچه ها از قبل با این ها صمیمی بودند و کلاس گرفته بودند و این ها لا اقل در روحیه دیگران اثر می گذاشت.