سلام

امسال که شروع شد ، برای من سال عجیبی بوده ،مخصوصا از تابستان امسال.

جمعه:

به خوبی فشار را روی خودم حس می کنم. البته این همراه با این بوده که به یاری خدا هرکاری دوست داشتم، انجام دادم. تقریبا هر کاری.

هر کاری هم هزینه ی خودش رو داره. هزینه ی روحی ، زمانی ، مالی و انواع چیزایی که برای آدم هزینه بره.


خیلی وقت ها توی این کارها،   آدم وارد یه وضعیتی میشه که برای اولین باره باهاش مواجه میشه.  وقتی روی آدم فشار میاره، که تقریبا هیچکس همراهت نباشه و تو در معرض شکست باشی . ولی بعد از انجامش ،آدم یه احساس پختگی! میکنه که لذت بخشه.

من این وقت هایی که نمیدونم باید چیکار کنم و توی مخمصه میوفتم ، عموما خیلی ارتباطم با تنها کسی که برام میمونه قوی میشه. قشنگ آدم این جاها دست  خدا رو میبینه. وچقدر این دست بوسیدنیه و دوست داشتنیه.

این یک ماه هم که هی امتحان داشتم و دارم و کارهای عملی دندانپزشکیم هم در نقطه ی اوج خودشه. یعنی ده تا درس عملی دندانپزشکی توی این ترم دارم. پنج تا نظری.

واقعا نمیرسم اون جوری که دلم میخواد بشون بپردازم. امیدوارم نیمه ی دوم ترم رو بهتر بتونم اداره کنم.

تازگی ها به این نتیجه رسیدم که مدیریت بار روانی دو تا رشته ،سخت تر از درس هاشه. یعنی از لحاظ استرس خیلی خفن و وحشت ناکه. این که با این همه استاد جور واجور سر و کله بزنی خودش یه پروژه است.

 

بین خودمان بماند ولی علاقه ی من به هنر به صورت خاص خوشنویسی و طراحی سنتی (شامل تذهیب و مینا و کاشی و فرش) ، کمی بیش تر از این دو رشته ای هست ، که الان مشغولش هستم. البته چند عامل خودم برای علاقه ی زیاد می بینم:

1- ذات هنر با درون انسان مرتبطه و بنده شخصا بیش تر تمایل به درونم دارم تا بیرونم.

2- ذوقی که در هنر میبینم ، در سایر آن نمیبینم.

3- استاد هایی که توی این زمینه های هنری باهاشون مانوسم ، بسیار بسیار ویژگی های دوست داشتنی تری نسبت به استاد های دانشگاه دارند.

4-کلا این کارها من رو آروم تر میکنن ولی اون درسا بیشتر من رو نا آروم میکنن. استاد های هنرم باعث کاهش استرسم میشوند ولی استاد های دانشگاهم باعث اضطرابم می شوند.

5- خلاصه دل من رو بردهخوشمزه