دیروز دوشنبه به تاریخ 7 مهر 1393 هجری شمسی! ،

اولین جراحی ام بر روی مریض رو به صورت مستقل انجام دادم.


مریض کارش به خوبی انجام شد ولی خودم faint (غش) کردم!

حالا نه به این شدت.  ولی فشار و قندم افتاد. دوستم امیر را جوری که مریض چیزی متوجه نشه ،آهسته صدا زدم ، گفتم "امیر فشارم افتاده، برو برام قند بیار!" خلاصه تا رفت بیاره ، هی حالم بدتر شد. احساس تهوع داشتم . سرم گیج میرفت .

توی بخش رفتم چند تا یونیت اون ور تر که کسی نبود  روی یونیت دراز کشیدم. . تا دیگه دکتر محمدی اومد و حالت سوپاین گذاشتم. پاهام رو بلند کرد و گذاشت روی بازوی سینی ها ی یونیت. همون جا گفتم : مریضم رو خودم handle میکنم. دکتر محمدی (رزیدنت واقعا دوست داشتنی ) هم خندید و گفت باشه. یه عرق سردی همه ی بدنم رو پوشانده بود....