داخل جلسه شدم . 


تاریک بود و همه به سمت پرده نگاه می کردند. کفش های نو ام رو پوشیده بودم. شلوارم را اتوی تمیزی کرده بودم. پیرهن رسمی ام رو  پوشیده بودم. با کمی هیجان به داخل نگاه کردم . رییس دانشگاه را ندیدم. کمی دنبال جای خالی گشتم.زود کنار دکتر را برای نشستن مناسب دیدم. آهسته رفتم تا جلب توجه نکنم ولی همه مرا دیدند.

کنار دکتر رسیده بودم و آهسته سلام و علیک کردم. رییس بنیاد از ردیف پایین سرش را بر گرداند و دستی برایم تکان داد. از این پر انرژی بودنش ، انرژی گرفتم. اسلاید ها همراه با آهنگ جلو میرفت. کمی دور و برم را که دیدم رییس دانشگاه و معاونش را دیدم را دیدم. یک سری از بچه ها و دکتر ها هم به چشمانم می آمدند. آرش را دیدم . اسم هر کس را روی مقوای سفیدی جلویش تایپ کرده بودند. تازه فهمیدم که جای هرکسی مشخص بوده و من همین طوری توی تاریکی به کنار دکتر پناه آورده بودم. داخل مسئولان و اساتید نشسته بودم.

خدمتکاری مودب (که کم دیده ام) چایی جلویم گرفت. قند بر نداشتم. چایی تلخ مزه ی خاص خودش را دارد. داخل پاورپوینت ، از خاطرات و عکس ها و ترین ها ی سال گذشته میگفتند. از این که سعی کرده بودند فضای صمیمی و پرخاطره ای برای فعالیت های علمی  ایجاد کنند خوشم آمد. تا حال ندیده بودم.

حال نمیدانستم باید حتما سر جایم بنشینم یا بلندشوم و جایم را پیدا کنم. تاریک است و از دور نمیشود اسم ها را درست خوند. دیگر بیخیال شدم. وسط کار آهنگ پاور پوینت قطع شد و رییس بنیاد به دکتر پیرحاجی می گوید تو که خوب مجلس گرم میکنی، توضیح بده. همه میخندند.

پاور پوینت تمام میشود و چراغ ها روشن میشوند. دوستان را کم و بیش با چشمانم پیدا می کنم. همه دور تا دور نشسته اند. اسمم را از دور دیدم و صندلی خالی ام را. رییس دفتر میگوید نوبت دانشجویان است که صحبت کنند. گویا همه از فرصت حضور رییس دانشگاه میخواهند استفاده کنند تا درد و دلی کنند به امید اصلاحی ، آینده ی  روشن تری و شرایط بهتری. پسری که حدود 28-30 سالش میزند و شلواری قرمز پوشیده از ردیف دایره ای پایین دست می گیرد و می پرسد چقدر میگذارید حرف بزنیم؟ گویا انگیزه ای و شوقی فراوان در همه ایجاد شده تا صحبت کنند. جلسه تقریبا خصوصی است . نزدیک ظهر است اذلن میشود و صدایی نمی آید. همه برای ناهار دعوت شده اند. ناهاری مجانی از طرف کجا؟ دقیق نمیدانم.

آن پسر شلوار قرمز ، آقای دکتر بود. متخصص جراحی عمومی بود. دانشجوی نمونه ی کشوری بود. شاگرد اول ورودیشون بود. توی المپیاد دانشجویی مدال دار بود. خلاصه یه کم بعدش یادم افتاد که سه سال پیش که دفتر استعدادهای درخشان دانشگاه دعوتمون کرده بود، ایشون به عنوان یه دانشجوی موفق اومد برامون از وضعیت دانشگاه و درس خوندن و موفقیت گفت. به ما انگیزه میداد. یادمه چه پاورپوینت های قشنگی درست کرده بود. بگذریم...

خلاصه آقای دکتر خیلی دلش پر بود. میگفت که تا چند ماه دیگه امتحان  بوردش رو میده و تحصیل تخصصش تموم میشه. می گفت که انگیزه اش همیشه به سقف میچسبیده و به بچه های دیگه هم انگیزه میداده. ولی الان در پایان ، انگیزه اش کف زمینه.

همه شوکه شده بودند.شوکه

بقیه شروع به ایراد سخن کردند. بچه ها که یه سری شون توی بخش جراحی، اینترن آقای دکتر بودند ، خیلی به خاطر اوضاع دکتر اظهار ناراحتی و هم دردی کردند. این که سیستم چه ایراد هایی داره و لب ها به شکوایه باز شد. برخی اساتید هم .

رییس بنیاد  اجازه گرفت و با قبول برخی ایرادها از وضعیت زیر فشار مملکتمون گفت . و این که افرادی مثل دکتر باید برای اصلاح وضعیت کشور کمک کنند. و این که اگه امثال ایشون برن، دلمون براشون تنگ میشه. خلاصه سعی کردند توضیحی همراه با دلجویی بکنند. از دکتر پرسیدند چه شرایطی باعث این ناامیدی دکتر شده و باید چه کار میکردن تا این جوری نمیشد. دکتر پاسخ واضحی نداد و با لحنی اعتراض گونه گفت نمیدانم.

خلاصه رییس بنیاد داشت حرف میزد که مسئول دفتر با مضمونی برای اتمام سخن ایشون تذکر داد. ایشون هم انگار از روی شوخی گفت میترسیدم اگه چیزی نگم ، بگن مشکل تکلم داره و گفت که الان یه کارگاه داره توی بنیاد اجرا میشه و باید زود بره و پا شدند ، رفتند. حالا همه ی این اتفاق ها وسط غذا خوردن مون بود. اصلا طعم نداشت انگار.

ولی برای من تلخ ترین لحظه از این نقطه شروع میشد.

رییس  دانشگاه شروع به ایراد سخن کرد...

و به این مضامین گفتند که  ما مثل قبلی ها نیستیم که توهم داشته باشیم و بگیم فلان دنیا هسیتم و اینا. من متاسفم که این جمع این طوری فکر میکنند! آقای دکتر اگر میتونستین باید از همون اول تخصص می رفتین خارج کشور. اگه اون جا شرایط بهتره خوب برید. این سخنان را با لحنی توصیه گونه می فرمودند. در لا به لای سخنان از مریم میرزاخانی گفتند که اگر ایران می ماند ، یه هیات علمی معمولی میشد و به این مضمون که چه کار خوبی کرده که رفته. یا پروفسور سمیعی  که آلمانه یه ایرانیه و برای ما افتخاره و پرفسور ترابی نژاد که آمریکاست برای ما مایه افتخاره. و این که اگه شرایط بهتره خوب برید و استعداد ها متعلق به یک جا نیستند و به جهان تعلق دارند و نه فقط به یک کشور...

خلاصه همون وقت و بعدتر روی این سخنان فکر کردم.

اول این که به نظرم این سخن از کسی که مسئوله شاید صحیح نباشه. چون ایشونه که وظیفه داره شرایط رشد دانشجو رو مه(اینا رو توی کلاس جامعه نگر که استاد با 30 دقیقه تاخیر اومد داشتم تایپ میکردم و در این لحظه استاد رسید ! تا امشب که ادامه میدم)

 

بله مسئول دانشگاه و امثال ایشون هستند که وظیفه دارند شرایط خوب را برای امثال میرزاخانی و سمیعی و ترابی نژاد فراهم کنند. نه این که بگن همینه که هست و راه باز ، جاده دراز....

دوم این که میرزاخانی و ترابی نژاد و سمیعی هیچ افتخاری برای مسئولین ایرانی نیستند و ایشون و امثالشون اشتباهی به این ها افتخار میکنند. افتخار مال خود این افراده و افراد (یا کشوری) که شرایط رشد را براشون مهیا کرده. به چی این ها شما افتخار میکنی؟ به این که مادرشون توی این قطعه زمین اون ها را متولد کرده افتخار میکنی؟ این که افتخاری نیست. افتخار سمیعی مال خود پرفسور و کشور آلمانه. شما این وسط چه کاره ای؟

سوم شخصا اون متوهم ها رو بیشتر دوست دارم. چون لا اقل یه اعتماد به نفسی دارند. البته اگه اون متوهم ها به این شرایط راضی باشند و توهمشون رو واقعا باور کنند هم رشدی نخواهیم داشت.

بهتر اینه که بفهمی شرایط مناسبی نداری و راضی بهش نشی و بدوی و جان بکنی که بهبود پیدا کنی ، رشد کنی و پیشرفت کنی.

 

چهارمی رو هم از دایی ام یاد گرفتم. مرز جغرافیایی مهم نیست. مهم اینه که توی جبهه حق و در مسیر الهی فعالیت کنی. حالا در داخل ایران یا هر جای دیگر جهان. این که در کدام جبهه باشی مهم است. جبهه ی همیشگی انبیا و دشمنان خدا.(البته اگه قبول داشته باشی!نیشخند)

ممکن است ادامه داشته باشد...