بهترین دوران آدم ،صبح و عصرهای روزهای جوانی اونه. که الزاما باید در دانشگاه طی بشه. چرا؟ چون جامعه اینو تعیین کرده. خوب ممکنه جامعه مثل بسیاری کارهای دیگه اش اشتباه کنه و غلط کنه!عصبانی


چرا  همه ی افراد علاقه مند به علم باید از یک مسیر از قبل تعیین شده( دقیقا معلوم نیست توسط چه کسی تعیین شده) پیروی کنند؟  اصلا این منطقی نیست که شما به اجبار دروسی که گروهی از افراد به ذهنشان آمده ضروری است را بخوانی . آن هم به روشی که آنها تعیین کرده اند  . مگر ممکن نیست فردی راه بهتری برای کسب مهارت یا اطلاعات برای خودش پیدا کند؟ از کجا معلوم افرادی که خود را بالا دست تو می بینند بیش تر از تو بفهمند؟

بسیار مضحکهقهقهه. دانشگاه ها بازده بسیار  پایینی دارن . شما به اجبار باید سر کلاسی بری که هیچ علاقه ای به اون نداری. ساعات عمر که گرانبهاست و جبران ناپذیره رو باید داخل کلاسی 4 در 5 متری بشینی . و به سخنان کاملا بی ارزش و غیر مفید آدمی که به اون هیچ اعتقادی نداری، گوش بدی یا چرت بزنیخمیازه. بسیار شده که متوجه میشم استاد! در زمینه چیزی که تدریس میکنه حداقل ها رو بلد نیست و تنها و تنها وقت مرا تلف میکنه. بسیار شده که احساس کرده ام استاد علاقه ای به تدریس نداره و متاسفانه بسیار شنیده ام  که استاد! تو را رقیب شغلی خود حساب کرده و به تو نمی آموزد! آیا چنین افرادی می توانند به شما بیاموزند؟ 

این روش و برنامه ی درسی یکسان برای همه، باعث میشود همه افراد شبیه هم شوند.  و در یک محدوده کاملا باریک تفاوت کنند . و البته تمامشان شبیه کارمند بار بیایند. یعنی نه نو آوری نه خلاقیت و نه پیشرفت در آن ها دیده نمی شود. بهترین محصولش افرادی با نام هیات علمی است که در بهترین حالت  شبیه ترجمه ی چند کتاب اند که صحبت میکنند و جهت ارتقای شغلی، نوشته هایی تقریبا بی فایده  به اسم مقاله هم میدهند.

این سیستم فرد نخبه که به بار نمی آورد هیچ،توانایی ها و نبوغ افراد مستعد را هم له میکند. به نظرم همین می شود که می بینی افراد بزرگ عموما در زندگی شان (لا اقل در دوران جوانی) زیر بار این سیستم های متکبر نرفته اند و به نظرم همین یکی از عوامل موفقیت آن ها در رشد نبوغشان بوده است. مثل داروین ، انیشتن ، استیو جابز و ... .  عموم این افراد مدرسه یا دانشگاه را رها کرده اند.

 افراد فارغ التحصیل هم خیلی از این مشکلات را حس میکنند ولی تنها تجویزی که برای این وضع دارند اینست : «فلانی کم کم عادت میکنی.»

این عادت کردن به نظرم همان کشتن نبوغ و کشتن شوق بزرگ شدن است.